حكيم ابوالقاسم فردوسى
1289
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
چو گستهم ديد آن سپه را ز راه * برانگيخت اسپ از ميان سپاه بيامد بر گرديه پر ز درد * فراوان ز بهرام تيمار خورد همان درد بندوى او را بگفت * همى بآستين خون مژگان برفت يلان سينه را ديد و ايزدگشسپ * فرود آمد از دور گريان ز اسپ بگفت آنك بندوى را شهريار * تبه كرد و بد شد مرا روزگار تو گفتى نه از خواهرش زاده بود * نه از بهر او تن به خون داده بود بتارك مر او را روا داشتى * روان پيش خاكش فدا داشتى نخستين ز تن دست و پايش بريد * بران سان كه از گوهر او سزيد شما را به دو چيست اكنون اميد * كجا همچو هنگام بادست و بيد ابا همگنانتان بتر زان كند * به شهر اندرون گوشت ارزان كند چو از دور بيند يلان سينه را * بر آشوبد و نو كند كينه را كه سالار بودى تو بهرام را * ازو يافتى در جهان كام را ازو هرك داندش پرهيز به * گلوى ورا خنجر تيز به گرايدونك باشيد با من بهم * زنيم اندرين راى بر بيش و كم پذيرفت ازو هرك بشنيد پند * همى جست هر كس ز راه گزند زبان تيز با گرديه برگشاد * همى كرد كردار بهرام ياد ز گفتار او گرديه گشت سست * شد انديشهها بر دلش بر درست ببودند يك سر بنزديك اوى * درخشان شد آن راى تاريك اوى يلان سينه را گفت كاين زن بشوى * چه گويد بجويد بدين آب روى چنين داد پاسخ كه تا گويمش * بگفتار بسيار دل جويمش يلان سينه با گرديه گفت زن * بگيتى ترا ديدهام راى زن ز خاقان كرانه گزيدى سزيد * كه راى تو آزادگان را گزيد چه گويى ز گستهم يل خال شاه * توانگر سپهبد يلى با سپاه به دو گفت شويى كز ايران بود * ازو تخمهء ما نه ويران بود يلان سينه چون او را بگستهم داد * دلاور گوى بود فرخ نژاد همى داشتش چون يكى تازه سيب * كه اندر بلندى نديدى نشيب سپاهى كه از نزد خسرو شدى * برو روزگار كهن نو شدى هر آنگه كه ديدى شكست سپاه * كمان را بر افراشتى تا به ماه [ كشته شدن گستهم به دست گرديه به چارهء خسرو پرويز و گردوى ] چنين تا بر آمد برين چند گاه * ز گستهم پر درد شد جان شاه بر آشفت روزى بگردوى گفت * كه گستهم با گرديه گشت جفت سوى او شدند آن بزرگ انجمن * برانم كه او بودشان راى زن از آمل كس آمد ز كار آگهان * همه فاش كرد آنچ بودى نهان همى گفت زين گونه تا تيره گشت * ز گفتار چشم يلان خيره گشت چو سازندگان شمع و مى خواستند * همه كاخ او را بياراستند ز بيگانه مردم بپردخت جاى * نشست از بر تخت با رهنماى همان نيز گردوى و خسرو بهم * همى رفت از گرديه بيش و كم